آفتاب از کوه سر بر میزند
کلیات سعدی — غزلیات
آفتاب از کوه سر بر میزندماهروی انگشت بر در میزند
آن کمان ابرو که تیر غمزهاشهر زمانی صید دیگر میزند
دست و ساعد میکشد درویش راتا نپنداری که خنجر میزند
یاسمین بوئی که سرو قامتشطعنه بر بالای عرعر میزند
روی و چشمی دارم اندر مِهر اوکاین گهر میریزد آن زَر میزند
عشق را پیشانئی باید چو میختا حبیبش سنگ بر سر میزند
انگبین رویان نترسند از مگسنوش میگیرند و نشتر میزند
در بروی دوست بستن شرط نیستور ببندی سر بدر بر میزند
سعدیا دیگر قلم پولاد دارکاین سخن آتش بنی در میزند