آمد گه آن که بوی گلزار
کلیات سعدی — غزلیات
آمد گه آنکه بوی گلزارمنسوخ کند گلاب عطار
خواب از سر خفتگان بدر بردبیداری بلبلان اسحار
ما کلبهٔ زهد برگرفتیمسجاده که میبرد بخمار؟
یکرنگ شویم تا نباشداین خرقهٔ سترپوش زنار
برخیز که چشمهای مستتخفتست و هزار فتنه بیدار
وقتی صنمی دلی ربودیتو خلق ربودهٔ بیکبار
یا خاطر خویشتن بما دهیا خاطر ما ز دست بگذار
نه راه شدن نه روی بودنمعشوقه ملول و ما گرفتار
هم زخم تو به چو میخورم زخمهم بار تو به چو میکشم بار
من پیش نهادهام که در خونبرگردم و برنگردم از یار
گر دنیی و آخرت بیاریکاین هر دو بگیر و دوست بگذار
ما یوسف خود نمیفروشیمتو سیم سیاه خود نگه دار
در گوش بدار پند سعدیدل برکن ازین جهان غدار
گر مردی ازو تو بر نگردیسعدی بجفا و جور بسیار