آن سرو که گویند به بالای تو ماند
کلیات سعدی — غزلیات
آن سرو که گویند ببالای تو ماندهرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند
دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیستبا غمزه بگو تا دل مردم نستاند
زنهار که چون میگذری بر سر مجروحوز وی خبرت نیست که چون میگذراند
بخت آن نکند با من سرگشته که یکروزهمخانهٔ من باشی و همسایه نداند
هر کو سر پیوند تو دارد بحقیقتدست از همه چیز و همه کس درگسلاند
امروز چه دانی تو که در آتش و آبم؟چون خاک شوم باد بگوشت برساند
آنان که ندانند پریشانی مشتاقگویند که نالیدن بلبل بچه ماند
گل را همه کس دست گرفتند و نخوانندبلبل نتوانست که فریاد نخواند
هر ساعتی این فتنهٔ نوخاسته از جایبرخیزد و خلقی متحیر بنشاند
در حسرت آنم که سر و مال بیکباردر دامنش افشانم و دامن نفشاند
سعدی تو درین بند بمیری و نداندفریاد بکن یا بکشد یا برهاند