آن کس که از او صبر محالست و سکونم
کلیات سعدی — غزلیات
آنکس که ازو صبر محالست و سکونمبگذشت ده انگشت فرو برده بخونم
پرسید که چونی ز غم و درد جدائیگفتم نچنانم که توان گفت که چونم
زانگه که مرا روی تو محراب نظر شداز دست زبانها بتحمل چو ستونم
مشنو که همه عمر جفا بردهام از کسجز بر سر کوی تو که دیوار زبونم
بیمست چو شرح غم عشق تو نویسمکاتش بقلم درفتد از سوز درونم
آنانکه شمردند مرا عاقل و هشیارکو تا بنویسند گواهی بجنونم
شمشیر برآور که مرادم سر سعدیستور سر ننهم در قدمت عاشقِ دونم