اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب
کلیات سعدی — غزلیات
اگر تو برفکنی در میان شهر نقابهزار مؤمن مخلص درافکنی بعقاب
کرا مجال نظر بر جمال میمونتبدین صفت که تو دل میبری ورای حجاب؟
درون ما ز تو یکدم نمیشود خالیکنون که شهر گرفتی روا مدار خراب
بموی تافته پای دلم فرو بستیچو موی تافتی ای نیکبخت روی متاب
ترا حکایت ما مختصر بگوش آیدکه حال تشنه نمیدانی ای گل سیراب
اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد؟و گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب؟
دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهلستکه با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب
کجائی ایکه تعنت کنی و طعنه زنیتو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب
اسیر بند بلا را چه جای سرزنشستگرت معاونتی دست میدهد دریاب
اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیستهمیکنم بضرورت چو صبر ماهی از آب
تو باز دعوی پرهیز میکنی سعدیکه دل بکس ندهم کُل مدّعِ کذّاب