اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی
کلیات سعدی — غزلیات
اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهیسر بندگی بحکمت بنهم که پادشاهی
من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارمتو هزار خون ناحق بکنی و بیگناهی
بکسی نمیتوانم که شکایت از تو خوانمهمه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی
تو بآفتاب مانی ز کمال حسن طلعتکه نظر نمیتواند که ببیندت کماهی
من اگر چنانکه نهیست نظر بدوست کردنهمه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی
بخدای اگر بدردم بکشی که برنگردمکسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی
منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویتهمه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی
و گر این شب درازم بکشد در آرزویتنه عجب که زنده گردم بنسیم صبحگاهی
غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشمسخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی
خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحتنه عجب گر آب حیوان بدرآید از سیاهی