ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی
کلیات سعدی — غزلیات
ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمیسرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی
روز روشن دست دادی در شب تاریک هجرگر سحرگه روی همچون آفتابت دیدمی
گر مرا عشقت بسختی کشت سهلست اینقدرکاش کاندک مایه نرمی در خطابت دیدمی
دُر چکانیدی قلم بر نامهٔ دلسوز منگر امید صلح باری در جوابت دیدمی
راستی خواهی سر از من تافتن بودی صوابگر چو کژبینان بچشم ناصوابت دیدمی
آه اگر وقتی چو گل در بوستان، یا چون سمندر گلستان، یا چو نیلوفر در آبت دیدمی
ور چو خورشیدت نبینم کاشکی همچون هلالاندکی پیدا و دیگر در نقابت دیدمی
از منت دانم حجابی نیست جز بیم رقیبکاش پنهان از رقیبان در حجابت دیدمی
سر نیارستی کشید از دست افغانم فلکگر بخدمت دست سعدی در رکابت دیدمی
این تمنایم ببیداری میسر کی شدکاشکی خوابم گرفتی تا به خوابت دیدمی