ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت
کلیات سعدی — غزلیات
ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفتگوی از همه خوبان بربودی بلطافت
ای صورت دیبای خطائی بنکوئیوی قطرهٔ باران بهاری بنظافت
هر ملک وجودی که بشوخی بگرفتیسلطان خیالت بنشاندی بخلافت
ایسرو خرامان گذری از دَر رحمتوی ماه درفشان نظری از سر رافت
گویند برو تا برود صحبتت از دلترسم هوسم بیش کند بُعد مسافت
ای عقل نگفتم که تو در عشق نگنجیدر دولت خاقان نتوان کرد خلافت
با قدّ تو زیبا نبود سرو بنسبتبا روی تو نیکو نبود مَه باضافت
آنرا که دلارام دهد وعدهٔ کشتنباید که ز مرگش نبود هیچ مخافت
صد سفرهٔ دشمن بنهد طالب مقصودباشد که یکی دوست بیاید بضیافت
شمشیر ظرافت بود از دست عزیزاندرویش نباید که برنجد بظرافت
سعدی چو گرفتار شدی تن بقضا دهدریا دُر و مرجان بود و هول و مخافت
گویند بدوری بکن از یار صبوریدر مهر تفاوت نکند بُعد مسافت
ای عقل نگویم که با عشق بر آئیدر عهد هولا[کو] نتوانکرد خلافت
سعدی هوس روی دلاویز ظریفانبگذار که روزی بکشندت بظرافت