ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر
کلیات سعدی — غزلیات
ای پسر دلربا وی قمر دلپذیراز همه باشد گریز وز تو نباشد گزیر
تا تو مصور شدی در دل یکتای منجای تصور نماند دیگرم اندر ضمیر
عیب کنندم که چند در پی خوبان رویچون نرود بندهوار هر که برندش اسیر
بستهٔ زنجیر زلف زود نیابد خلاصدیر برآید بجهد هر که فرو شد بقیر
چون تو بتی بگذرد سروقدِ سیمساقهر که درو ننگرد مرده بود یا ضریر
گر نبرم ناز دوست کیست که مانند اوستکبر کند بیخلاف هر که بود بینظیر
قامت زیبای سرو کاینهمه وصفش کنندهست بصورت بلند لیک بمعنی قصیر
هر که طلبکار تست روی نتابد ز تیغوانکه هوادار تست بازنگردد بتیر
بوسه دهم بندهوار بر قدمت، ور سرمدر سر این میرود بیسروپائی مگیر
سعدی اگر خون و مال صرف شود در وصالآنت مقامی بزرگ اینت بهائی حقیر
گر تو ز ما فارغی وز همه کس بی نیازما بتو مستظهریم وز همه عالم فقیر