ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

ایکه گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیستگر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست

خلق را بیدار باید بود از آب چشم منوین عجب کانوقت میگریم که کس بیدار نیست

نوک مژگانم بسرخی بر بیاض روی زردقصهٔ دل می‌نویسد حاجت گفتار نیست

بیدلانرا عیب کردم لاجرم بیدل شدمآن گنه را این عقوبت همچنان بسیار نیست

ای نسیم صبح اگر باز اتفاقی افتدتآفرین گوئی بران حضرت که ما را بار نیست

بارها روی از پریشانی بدیوار آورمور غم دل با کسی گویم به از دیوار نیست

ما زبان اندر کشیدیم از حدیث خلق و رویگر حدیثی هست با یارست و با اغیار نیست

قادری بر هر چه میخواهی مگر آزار منزانکه گر شمشیر بر فرقم نهی آزار نیست

احتمال نیش کردن واجبست از بهر نوشحمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست

سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نهماه را مانی ولیکن ماه را گفتار نیست

گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکنبدر بی‌نقصان و زر بی‌عیب و گل بیخار نیست

لوحش الله از قد و بالای آن سرو سهیزانکه همتایش بزیر گنبد دوّار نیست

دوستان گویند سعدی خیمه بر گلزار زنمن گلیرا دوست میدارم که در گلزار نیست