این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست
کلیات سعدی — غزلیات
این مطرب از کجاست که برگفت نام دوستتا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست
دل زنده میشود بامید وفای یارجان رقص میکند بسماع کلام دوست
تا نفخ صور باز نیاید بخویشتنهرک اوفتاد مست محبت ز جام دوست
من بعد ازین اگر بدیاری سفر کنمهیچ ارمغانئی نبرم جز سلام دوست
رنجور عشق به نشود جز ببوی یارور رفتنیست جان ندهد جز بنام دوست
وقتی امیر مملکت خویش بودمیاکنون باختیار و ارادت غلام دوست
گر دوست را بدیگری از من فراغتستمن دیگری ندارم قائممقام دوست
بالای بام دوست چو نتوان نهاد پایهم چاره آنکه سر بنهی زیر بام دوست
درویش را که نام برد پیش پادشاه؟هیهات از افتقار من و احتشام دوست
گر کام دوست کشتن سعدیست باک نیستاینم حیات بس که بمیرم بکام دوست