بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

بخت بازآید ازان در که یکی چون تو درآیدروی میمون تو دیدن در دولت بگشاید

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک راتا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

این لطافت که تو داری همه دلها بفریبدوین بشاشت که تو داری همه غمها بزداید

رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبدزهرم از غالیه آید که بر اندام تو ساید

نیشکر با همه شیرینی اگر لب بگشائیپیش نطق شکرینت چو نی انگشت بخاید

گر مرا هیچ نباشد نه بدنیا نه بعقبیچون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید

دل بسختی بنهادم پس ازان دل بتو دادمهر که از دوست تحمل نکند عهد نپاید

با همه خلق نمودم خم ابرو که تو داریماه نو هر که ببیند بهمه کس بنماید

گر حلالست که خون همه عالم تو بریزیآنکه روی از همه عالم بتو آورد نشاید

چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیندپای بلبل نتوان بست که بر گل نسراید

سعدیا دیدن زیبا نه حرامست ولیکننظری گر بربائی دلت از کف برباید