بگذشت و بازم آتش در خرمن سکون زد
کلیات سعدی — غزلیات
بگذشت و باز آتش در خرمن سکون زددریای آتشینم در دیده موج خون زد
خود کرده بود غارت عشقش حوالی دلبازم بیک شبیخون بر ملک اندرون زد
دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریختگفتار جانفزایش در گوشم ارغنون زد
دیوانگان خود را میبست در سلاسلهر جا که عاقلی بود اینجا دم از جنون زد
یا رب دلی که در وی پروای خود نگنجددست محبت آنجا خرگاه عشق چون زد؟
غلغل فکند روحم در گلشن ملایکهر گه که سنگ آهی بر طاق آبگون زد
سعدی ز خود برون شو گر مرد راه عشقیکانکس رسید در وی کز خود قدم برون زد
دیرست تا من این درد در دل نهفته دارمسودای ناتوانی ره بر زبان کنون زد
جان از زمین حالت(؟) سر بر نداشت زانکهکاندر سرای عقلم عشق تو ارغنون زد