تا دست‌ها کمر نکنی بر میان دوست

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

تا دستها کمر نکنی بر میان دوستبوسی بکام دل ندهی بر دهان دوست

دانی حیات کشتهٔ شمشیر عشق چیستسیبی گزیدن از رخ چون بوستان دوست

بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشیدشوری که در میان منست و میان دوست

خصمی که تیر کافرش اندر غزا نکشتخونش بریخت ابروی همچون کمان دوست

دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماندوآنهم برای آنکه کنم جان فشان دوست

روزی بپای مرکب تازی در افتمشگر کبر و ناز بازنپیچد عنان دوست

هیهات کام من که برآید درین طلباین بس که نام من برود بر زبان دوست

چون جان سپرد نیست بهر صورتی که هستدر کوی عشق خوشتر و بر آستان دوست

با خویشتن همی برم این شوق تا بخاکوز خاک سر برآرم و پرسم نشان دوست

فریاد مردمان همه از دست دشمنستفریاد سعدی از دل نامهربان دوست