تا دستها کمر نکنی بر میان دوست
کلیات سعدی — غزلیات
تا دستها کمر نکنی بر میان دوستبوسی بکام دل ندهی بر دهان دوست
دانی حیات کشتهٔ شمشیر عشق چیستسیبی گزیدن از رخ چون بوستان دوست
بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشیدشوری که در میان منست و میان دوست
خصمی که تیر کافرش اندر غزا نکشتخونش بریخت ابروی همچون کمان دوست
دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماندوآنهم برای آنکه کنم جان فشان دوست
روزی بپای مرکب تازی در افتمشگر کبر و ناز بازنپیچد عنان دوست
هیهات کام من که برآید درین طلباین بس که نام من برود بر زبان دوست
چون جان سپرد نیست بهر صورتی که هستدر کوی عشق خوشتر و بر آستان دوست
با خویشتن همی برم این شوق تا بخاکوز خاک سر برآرم و پرسم نشان دوست
فریاد مردمان همه از دست دشمنستفریاد سعدی از دل نامهربان دوست