تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی
کلیات سعدی — غزلیات
تا کی روم از عشق تو شوریده بهر سویتا کی دوم از شور تو دیوانه بهر کوی
صد نعره همی آیدم از هر بن موئیخود در دل سنگین تو نگرفت سر موی
بر یاد بناگوش تو بر باد دهم جانتا باد مگر پیش تو بر خاک نهد روی
سرگشته چو چوگانم و در پای سمندتمیافتم و میگردم چون گوی بپهلوی
خود کشتهٔ ابروی توام من بحقیقتگر کشتنیم بازبفرمای بابروی
آنانکه بگیسو دل عشاق ربودنداز دست تو در پای فتادند چو گیسوی
تا عشق سرآشوب تو همزانوی ما شدسر برنگرفتم بوفای تو ز زانوی
بیرون نشود عشق توام تا ابد از دلکاندر ازلم حرز تو بستند ببازوی
عشق از دل سعدی بملامت نتوان بردگر رنگ توان برد بآب از رخ هندوی