تفاوتی نکند قدر پادشایی را
کلیات سعدی — غزلیات
تفاوتی نکند قدر پادشائی راکه التفات کند کمترین گدائی را
بجان دوست که دشمن بدین رضا ندهدکه در بروی ببندند آشنائی را
مگر حلال نباشد که بندگان ملوکز خیل خانه برانند بینوائی را
و گر تو جور کنی رای ما دگر نشودهزار شکر بگوئیم هر جفائی را
همه سلامت نفس آرزو کند مردمخلاف من که بجان میخرم بلائی را
حدیث عشق نداند کسی که در همه عمربسر نکوفته باشد دَر سرائی را
خیال در همه عالم برفت و باز آمدکه از حضور تو خوشتر ندید جائی را
سری بصحبت بیچارگان فرود آورهمین قدر که ببوسند خاک پائی را
قبای خوشتر ازین در بدن تواند بودبدن نیفتد ازین خوبتر قبائی را
اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حسندگر نبینی در پارس پارسائی را
منه بجان تو بار فراق بر دل ریشکه پشهٔ نبرد سنگ آسیائی را
دگر بدست نیاید چو من وفاداریکه ترک می ندهم عهد بیوفائی را
دعای سعدی اگر بشنوی زیان نکنیکه یحتمل که اجابت بود دعائی را