جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم
کلیات سعدی — غزلیات
جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدمصانع خدائی کاین وجود آورد بیرون از عدم
خورشید بر سرو روان دیگر ندیدم در جهانوصفت نگنجد در بیان نامت نیاید در قلم
گفتم چو طاووسی مگر عضوی ز عضوی خوبترمیبینمت چون نیشکر شیرینی از سر تا قدم
چندان که میبینم جفا امید میدارم وفاچشمانت میگویند لا ابروت میگوید نعم
آخر نگاهی بازکن وآنگه عتاب آغاز کنچندانکه خواهی ناز کن چون پادشاهان بر خدم
چون دل ببردی دین مبر هوش از من مسکین مبربا مهربانان کین مبر لاتقتلوا صید الحرم
خارست و گل در بوستان هرچ او کند نیکوست آنسهلست پیش دوستان از دوستان بردن ستم
او رفت و جان میپرورد این جامه بر خود میدردسلطان که خوابش میبرد از پاسبانانش چه غم؟
میزد بشمشیر جفا میرفت و میگفت از قفاسعدی بنالیدی ز ما مردان ننالند از الم