خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاری
کلیات سعدی — غزلیات
خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزهزاریمهربانان روی بر هم وز حسودان برکناری
هر که را با دلستانی عیش میافتد زمانیگو غنیمت دان که دیگر دیر دیر افتد شکاری
راحت جانست رفتن با دلارامی بصحراعین درمانست گفتن درد دل با غمگساری
هر که منظوری ندارد عمر ضایع میگذارداختیار اینست دریاب ایکه داری اختیاری
عیش در عالم نبودی گر نبودی روی زیباگر نه گل بودی نخواندی بلبلی بر شاخساری
بار بیاندازه دارم بر دل از سودای جانانآخر ای بیرحم باری از دلی برگیر باری
دانی از بهر چه معنی خاک پایت مینباشم؟تا ترا ننشیند از من بر دل نازک غباری
ور ترا با خاکساری سر بصحبت در نیایدبر سر راهت بیفتم تا کنی بر من گذاری
زندگانی صرف کردن در طلب حیفی نباشدگر دری خواهد گشودن سهل باشد انتظاری
دوستان معذور دارند از جوانمردی و رحمتگر بنالد دردمندی یا بگرید بیقراری
رفتنش دل میرباید گفتنش جان میفزایدبا چنین حسن و لطافت چون کند پرهیزگاری؟
عمر سعدی گر سر آید در حدیث عشق شایدکو نخواهد ماند بیشک وین بماند یادگاری