خوشست درد که باشد امید درمانش

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

خوشست درد که باشد امید درمانشدراز نیست بیابان که هست پایانش

نه شرط عشق بود با کمان ابروی دوستکه جان سپر نکنی پیش تیربارانش

عدیم را که تمنای بوستان باشدضرورتست تحمل ز بوستانبانش

وصال جان جهان یافتن حرامش بادکه التفات بود بر جهان و بر جانش

ز کعبه روی نشاید بناامیدی تافتکمینه آنکه بمیریم در بیابانش

اگر چه ناقص و نادانم اینقدر دانمکه آبگینهٔ من نیست مرد سندانش

ولیک با همه عیب احتمال یار عزیزکنند چون نکنند احتمال هجرانش

گر آید از تو برویم هزار تیر جفاجفاست گر مژه بر هم زنم ز پیکانش

حریف را که غم جان خویشتن باشدهنوز لاف دروغست عشق جانانش

حکیم را که دل از دست رفت و پای از جایسر صلاح توقع مدار و سامانش

گلی چو روی تو گر ممکنست در آفاقنه ممکنست چو سعدی هزاردستانش