دیگر به کجا میرود این سرو خرامان
کلیات سعدی — غزلیات
دیگر بکجا میرود این سرو خرامانچندین دل صاحبنظرش دست بدامان
مردست که چون شمع سراپای وجودشمیسوزد و آتش نرسیدست بخامان
خون میرود از چشم اسیران کمندشیکبار نپرسد که کیانند و کدامان
گو خلق بدانید که من عاشق و مستمدر کوی خرابات نباشد سر و سامان
در پای رقیبش چکنم گر ننهم سرمحتاجِ مَلک بوسه دهد دست غلامان
دل میطپد اندر بر سعدی چو کبوترزین رفتن و باز آمدن کبک خرامان
یا صاح مَتی یرجعُ نومی و قراریانّی و عَلی العاشق هذان حرامان