روز برآمد بلند ای پسر هوشمند
کلیات سعدی — غزلیات
روز برآمد بلند ای پسر هوشمندگرم ببود آفتاب خیمه برویش ببند
طفل گیا شیر خورد شاخ جوان گو ببالابر بهاری گریست طرف چمن گو بخند
تا بتماشای باغ میل چرا میکندهر که بخیلش درست قامت سرو بلند؟
عقل روا مینداشت گفتن اسرار عشققوت بازوی شوق بیخ صبوری بکند
دل که بیابان گرفت چشم ندارد براهسر که صراحی کشید گوش ندارد بپند
کشتهٔ شمشیر عشق حال نگوید که چونتشنهٔ دیدار دوست راه نپرسد که چند
هر که پسند آمدش چون تو یکی در نظربس که بخواهد شنید سرزنش ناپسند
در نظر دشمنان نوش نباشد هنیوز قبل دوستان نیش نباشد گزند
اینکه سرش در کمند جان بدهانش رسیدمینکند التفات آنکه بدستش کمند
سعدی اگر عاقلی عشق طریق تو نیستبا کف زورآزمای پنجه نشاید فکند