زهی رفیق که با چون تو سروبالاییست
کلیات سعدی — غزلیات
زهی رفیق که با چون تو سرو بالائیستکه از خدای بر او نعمتی و آلائیست
هر آنکه با تو دمی یافتست در همه عمرنیافتست اگرش بعد از آن تمنائیست
هر آنکه رای تو معلوم کرد و دیگر باربرای خود نفسی میزند نه بس رائیست
نه عاشقست که هر ساعتش نظر بکسینه عارفست که هر روز خاطرش جائیست
مرا و یاد تو بگذار و کنج تنهائیکه هر که با تو بخلوت بود نه تنهائیست
باختیار شکیبائی از تو نتوان بودباضطرار توان بود اگر شکیبائیست
نظر بروی تو هر بامداد نوروزیستشب فراق تو هر شب که هست یلدائیست
خلاص بخش خدایا همه اسیرانرامگر کسی که اسیر کمند زیبائیست
حکیم بین که برآورد سر بشیدائیحکیمرا که دل از دست رفت شیدائیست
ولیک عذر توانگفت پای سعدیرادرین لجم چو فرو شُد، نه اولین پائیست