شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام
کلیات سعدی — غزلیات
شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلامروی تو دیدن بصبح روز نماید تمام
مطرب یاران برفت ساقی مستان بخفتشاهد ما برقرار مجلس ما بردوام
بلبلِ باغ سرای صبح نشان میدهدوز در ایوان بخاست بانگ خروسان بام
ما بتو پرداختیم خانه و هرچ اندروستهر چه پسند شماست بر همه عالم حرام
خواهیم آزاد کن خواه قویتر ببندمثل تو صیاد را کس نگریزد ز دام
هر که در آتش نرفت بیخبر از سوز ماستسوخته داند که چیست پختن سودای خام
اولّم اندیشه بود تا نشود نام زشتفارغم اکنون ز سنگ چون بشکستند جام
سعدی اگر نام و ننگ در سر او شد چه شد؟مرد ره عشق نیست کش غم ننگست و نام