لاابالی چه کند دفتر دانایی را
کلیات سعدی — غزلیات
لاابالی چکند دفتر دانائی را؟طاقت وعظ نباشد سر سودائی را
آب را قول تو با آتش اگر جمع کندنتواند که کند عشق و شکیبائی را
دیده را فایده آنست که دلبر بیندور نبیند چه بود فایده بینائی را؟
عاشقانرا چه غم از سرزنش دشمن و دوست؟یا غم دوست خورد یا غم رسوائی را
همه دانند که من سبزهٔ خط دارم دوستنه چو دیگر حیوان سبزهٔ صحرائی را
من همان روز دل و صبر بیغما دادمکه مقید شدم آن دلبر یغمائی را
سرو بگذار که قدی و قیامی داردگو ببین آمدن و رفتن رعنائی را
گر برانی نرود ور برود باز آیدناگزیرست مگس دکه حلوائی را
بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کسحد همینست سخندانی و زیبائی را
سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفتیا مگر روز نباشد شب تنهائی را