ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

ما درین شهر غریبیم و درین ملک فقیربکمند تو گرفتار و بدام تو اسیر

دَرِ آفاق گشادست ولیکن بستستاز سر زلف تو در پای دل ما زنجیر

من نظر باز گرفتن نتوانم همه عمراز من ایخسرو خوبان تو نظر بازمگیر

گر چه در خیل تو بسیار به از ما باشدما ترا در همه عالم نشناسیم نظیر

در دلم بود که جان بر تو فشانم روزیباز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر

این حدیث از سر دردیست که من میگویمتا بر آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر

گر بگویم که مرا حال پریشانی نیسترنگ رخسار خبر میدهد از سرّ ضمیر

عشق پیرانه سر از من عجبت میآیدچه جوانی تو که از دست ببردی دل پیر؟

من ازین هر دو کمانخانهٔ ابروی تو چشمبرنگیرم و گرم چشم بدوزند بتیر

عجب از عقل کسانی که مرا پند دهندبرو ایخواجه که عاشق نبود پند پذیر

سعدیا پیکر مطبوع برای نظرستگر نبینی چه بود فائدهٔ چشم بصیر؟