مرا از آن چه که بیرون شهر صحراییست
کلیات سعدی — غزلیات
مرا از آنچه که بیرون شهر صحرائیستقرین دوست بهر جا که هست خوش جائیست
کسی که روی تو دیدست ازو عجب دارمکه باز در همه عمرش سر تماشائیست
امید وصل مدار و خیال دوست مبندگرت بخویشتن از ذکر دوست پروائیست
چو بر ولایت دل دست یافت لشکر عشقبدست باش که هر بامداد یغمائیست
ببوی زلف تو با باد عیشها دارماگر چه عیب کنندم که بادپیمائیست
فراغ صحبت دیوانگان کجا باشد؟ترا که هر خم موئی کمند دانائیست
ز دست عشق تو هر جا که میروم دستینهاده بر سر و خاری شکسته در پائیست
هزار سرو بمعنی بقامتت نرسدوگرچه سرو بصورت بلند بالائیست
ترا که گفت که حلوا دهم بدست رقیب؟بدست خویشتنم زهر ده که حلوائیست
نه خاص در سر من عشق در جهان آمدکه هر سری که تو بینی رهین سودائیست
ترا ملامت سعدی حلال کی باشد؟که بر کناری و او در میان دریائیست