معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
کلیات سعدی — غزلیات
معلمت همه شوخیّ و دلبری آموختجفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
غلام آن لب ضحاک و چشم فتانمکه کید سحر بضحاک و سامری آموخت
تو بُت چرا بمعلم روی که بتگر چینبچین زلف تو آید ببتگریآموخت؟
هزار بلبل دستانسرای عاشق رابباید از تو سخن گفتن دری آموخت
برفت رونق بازار آفتاب و قمراز آنکه ره بدکان تو مشتری آموخت
همه قبیلهٔ من عالمان دین بودندمرا معلم عشق تو شاعری آموخت
مرا بشاعری آموخت روزگار آنگهکه چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت
مگر دهان تو آموخت تنگی از دل منوجود من ز میان تو لاغری آموخت
بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورعچنان بکند که صوفی قلندری آموخت
دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطنکسی که بر سر کویت مجاوری آموخت
من آدمی بچنین شکل و قدّ و خوی و روشندیدهام مگر این شیوه از پری آموخت
بخون خلق فروبرده پنجه کاین حناستندانمش که بقتل که شاطری آموخت
چنین بگریم ازین پس که مرد بتوانددر آب دیدهٔ سعدی شناوری آموخت
بر آب دیدهٔ سعدی گرت گذر افتدترا نخست بباید شناوری آموخت