من از آن روز که دربند توام آزادم

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

من از آنروز که دربند توام آزادمپادشاهم که بدست تو اسیر افتادم

همه غمهای جهان هیچ اثر می‌نکنددر من از بس که بدیدار عزیزت شادم

خرّم آنروز که جان میرود اندر طلبتتا بیایند عزیزان بمبارکبادم

منکه در هیچ مقامی نزدم خیمهٔ انسپیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچیاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

بوفای تو کزان روز که دلبند منیدل نبستم بوفای کس و در نگشادم

تا خیال قد و بالای تو در فکر منستگر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

بسخن راست نیاید که چه شیرین سخنیوین عجب‌تر که تو شیرینی و من فرهادم

دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاکحاصل آنست که چون طبل تهی پربادم

مینماید که جفای فلک از دامن مندست کوته نکند تا نکند بنیادم

ظاهر آنست که بسی سابقهٔ حکم ازلجهد سودی نکند تن بقضا در دادم

ور تحمل نکنم جور زمانرا چکنم؟داوری نیست که از وی بستاند دادم

دلم از صحبت شیراز بکلی بگرفتوقت آنست که پرسی خبر از بغدادم

هیچ شک نیست که فریاد من آنجا برسدعجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم

سعدیا حُبّ وطن گرچه حدیثیست صحیحنتوان مُرد بسختی که من اینجا زادم