نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم
کلیات سعدی — غزلیات
نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرمبرفت در همه عالم به بیدلی خبرم
نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینمنه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم
من از تو روی نخواهم بدیگری آوردکه زشت باشد هر روز قبلهٔ دگرم
بلای عشق تو بر من چنان اثر کردستکه پند عالم و عابد نمیکند اثرم
قیامتم که بدیوان حشر پیش آرندمیان آنهمه تشویش در تو مینگرم
بجان دوست که چون دوست در برم باشدهزار دشمن اگر بر سرند غم نخورم
نشان پیکر خوبت نمیتوانم دادکه در تأمل او خیره میشود بصرم
تو نیز اگر نشناسی مرا عجب نبودکه هر چه در نظر آید از آن ضعیفترم
بجان و سر که نگردانم از وصال تو رویو گر هزار ملامت رسد بجان و سرم
مرا مگوی که سعدی چرا پریشانیخیال روی تو بر میکند بیکدگرم