نشاید گفتن آن کس را دلی هست
کلیات سعدی — غزلیات
نشاید گفتن آنکس را دلی هستکه ندهد بر چنین صورت دل از دست
نه منظوری که با او میتوان گفتنه خصمی کز کمندش میتوان رست
بدل گفتم ز چشمانش بپرهیزکه هشیاران نیامیزند با مست
سرانگشتان مخضوبش نبینیکه دست صبر بر پیچد و بشکست؟
نه آزاد از سرش بر میتوان خاستنه با او میتوان آسوده بنشست
اگر دودی رود بی آتشی نیستو گر خونی بیاید کشتهٔ هست
خیالش در نظر چون آیدم خواب؟نشاید در بروی دوستان بست
نشاید خرمن بیچارگان سوختنمیباید دل درمندگان خست
بآخر دوستی نتوان بریدنباوّل خود نمیبایست پیوست
دلی از دست بیرون رفته سعدینیاید باز تیر رفته از شست