نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری
کلیات سعدی — غزلیات
نه تو گفتی که بجای آرم و گفتم که نیاریعهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری؟
زخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقتکشتن اولیتر از آن کم بجراحت بگذاری
تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد؟من گرفتار کمندم تو چه دانی که سواری؟
کس چنین روی ندارد تو مگر حور بهشتی؟وز کس اینبوی نیاید مگر آهوی تتاری؟
عرقت بر ورق روی نگارین بچه ماند؟همچو بر خرمن گل قطرهٔ باران بهاری
طوطیان دیدم و خوشتر ز حدیثت نشنیدمشکرست آن نه دهان و لب و دندان که تو داری
ای خردمند که گفتی نکنم چشم بخوبانبچه کار آیدت آندل که بجانان نسپاری؟
آرزو میکندم با تو شبی بودن و روزییا شبی روز کنی چون من و روزی بشب آری
هم اگر عمر بود دامن کامی بکف آیدکه گل از خار همیآید و صبح از شب تاری
سعدی آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجدخوش بود هر چه تو گوئی و شکر هر چه تو باری