نگویم آب و گلست آن وجود روحانی
کلیات سعدی — غزلیات
نگویم آب و گلست آن وجود روحانیبدین کمال نباشد جمال انسانی
اگر تو آب و گلی همچنانکه سایر خلقگل بهشت مخمر بآب حیوانی
بهرچه خوبتر اندر جهان نظر کردمکه گویمش بتو ماند تو خوبتر ز آنی
وجود هر که نگه میکنم ز جان و جسدمرکبست و تو از فرق تا قدم جانی
گرت در آینه سیمای خویش دل ببردچو من شوی و بدرمان خویش درمانی
دلی که با سر زلفت تعلقی داردچگونه جمع شود با چنان پریشانی؟
مرا که پیش تو اقرار بندگی کردمرواست گر بنوازی و گر برنجانی
ولی خلاف بزرگان که گفتهاند مکنبکن هر آن چه بشاید نه هر چه بتوانی
طمع مدار که از دامنت بدارم دستبآستین ملالی که بر من افشانی
فدای جان تو گر من فدا شوم چه شود؟برای عید بود گوسفند قربانی
روان روشن سعدی که شمع مجلس تستبهیچ کار نیاید گرش نسوزانی