هر سلطنت که خواهی می‌کن که دلپذیری

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

هر سلطنت که خواهی میکن که دلپذیریدر دست خوبرویان دولت بود اسیری

جان باختن بکویت در آرزوی رویتدانسته‌ام ولیکن خونخوار ناگزیری

ملک آن تست و فرمان ملوک را چه درمانگر بیگنه بسوزی ور بیخطا بگیری؟

گر من سخن نگویم در وصف روی و مویتآئینه‌ات بگوید پنهان که بی‌نظیری

آنکو ندیده باشد گل در میان بستانشاید که خیره ماند در ارغوان و خیری

گفتم مگر ز رفتن غایب شوی ز چشممآن نیستی که رفتی آنی که در ضمیری

ای باد صبح بستان پیغام وصل جانانمی‌رو که خوش نسیمی می‌دم که خوش عبیری

او را نمیتوان دید از منتهای خوبیما خود نمی‌نمائیم از غایت حقیری

گر یار با جوانان خواهد نشست و رندانما نیز توبه کردیم از زاهدی و پیری

سعدی نظر بپوشان یا خرقه در میان نهرندی روا نباشد در جامهٔ فقیری