هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

هر کس بتماشائی رفتند بصحرائیما را که تو منظوری خاطر نرود جائی

یا چشم نمی‌بیند یا راه نمیداندهر کو بوجود خود دارد ز تو پروائی

دیوانهٔ عشقت را جائی نظر افتادستکانجا نتوان رفتن اندیشهٔ دانائی

امید تو بیرون برد از دل همه امیدیسودای تو خالی کرد از سر همه سودائی

زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلشآنکش نظری باشد با قامت زیبائی

گویند رفیقانم در عشق چه سر داریگویم که سری دارم درباخته در پائی

زنهار نمیخواهم کز کشتن امانم دهتا سیرترت بینم یک لحظه مدارائی

در پارس که تا بودست از ولوله آسودستبیمست که برخیزد از حسن تو غوغائی

من دست نخواهم برد الا بسر زلفتگر دسترسی باشد یک روز بیغمائی

گویند تمنائی از دوست بکن سعدیجز دوست نخواهم کرد از دوست تمنائی