هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست
کلیات سعدی — غزلیات
هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظرستعشقبازی دگر و نفسپرستی دگرست
نه هر آن چشم که بینند سیاهست و سپیدیا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست؟
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوزگو بنزدیک مرو کافت پروانه پرست
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیستخبر از دوست ندارد که ز خود با خبرست
آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفسآدمی خوی شود ور نه همان جانورست
شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخبده ای دوست، که مستسقی ازان تشنهترست
من خود از عشق لبت فهم سخن مینکنمهرچ از آن تلخترم گر تو بگوئی شکرست
ور بتیغم بزنی با تو مرا خصمی نیستخصم آنم که میان من و تیغت سپرست
من ازین بند نخواهم بدر آمد همه عمربند پائی که بدست تو بود تاج سرست
دست سعدی بجفا نگسلد از دامن دوستترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطرست