چون خراباتی نباشد زاهدی
کلیات سعدی — غزلیات
چون خراباتی نباشد زاهدیکش بشب از در در آید شاهدی؟
محتسب کو تا ببیند روی دوستهمچو محرابی و من چون عابدی؟
چون من آب زندگانی یافتمغم نباشد گر بمیرد حاسدی
آنچه ما را در دلست از سوز عشقمینشاید گفت با هر باردی
دوستان گیرند و دلداران ولیکمهربان نشناسد الا واحدی
از تو روحانیترم در پیش دلنگذرد شبهای خلوت واردی
خانهٔ در کوی درویشان بگیرتا نماند در محلت زاهدی
گر دلی داری و دلبندیت نیستپس چه فرق از ناطقی تا جامدی؟
گر بخدمت قائمی خواهی منمور نمیخواهی، بحسرت قاعدی
سعدیا گر روزگارت میکشدگو بکش بر دست سیمین ساعدی