چون خراباتی نباشد زاهدی

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

چون خراباتی نباشد زاهدیکش بشب از در در آید شاهدی؟

محتسب کو تا ببیند روی دوستهمچو محرابی و من چون عابدی؟

چون من آب زندگانی یافتمغم نباشد گر بمیرد حاسدی

آنچه ما را در دلست از سوز عشقمی‌نشاید گفت با هر باردی

دوستان گیرند و دلداران ولیکمهربان نشناسد الا واحدی

از تو روحانی‌ترم در پیش دلنگذرد شبهای خلوت واردی

خانهٔ در کوی درویشان بگیرتا نماند در محلت زاهدی

گر دلی داری و دلبندیت نیستپس چه فرق از ناطقی تا جامدی؟

گر بخدمت قائمی خواهی منمور نمیخواهی، بحسرت قاعدی

سعدیا گر روزگارت میکشدگو بکش بر دست سیمین ساعدی