کدام کس به تو ماند که گویمت که چنویی

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

کدام کس بتو ماند که گویمت که چنوئی؟ز هرکه در نظر آید گذشتهٔ بنکوئی

لطیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلینظیف جامه و جسمی بدیع صورت و خوئی

هزار دیده چو پروانه بر جمال تو عاشقغلام مجلس آنم که شمع مجلس اوئی

ندیدم آبی و خاکی بدین لطافت و پاکیتو آب چشمهٔ حیوان و خاک غالیه بوئی

ترا که درد نباشد ز درد ما چه تفاوت؟تو حال تشنه ندانی که بر کنارهٔ جوئی

صبای روضه رضوان، ندانمت که چه بادی؟نسیم وعدهٔ جانان، ندانمت که چه بوئی؟

اگر من از دل یکتو برآورم دم عشقیعجب مدار که آتش درافتدم بدو توئی

بکس مگوی که پایم بسنگ عشق برآمدکه عیب گیرد و گوید چرا بفرق نپوئی

دلی دو دوست نگیرد دو مهر دل نپذیرداگر موافق اوئی بترک خویش بگوئی

کنونم آب حیوتی بحلق تشنه فروکننه آنگهی که بمیرم بآب دیده بشوئی

باختیار تو سعدی چه التماس برآید؟گر او مراد نبخشد تو کیستی که بجوئی؟