کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
کلیات سعدی — غزلیات
کس نگذشت در دلم تا تو بخاطر منییکنفس از درون من خیمه بدر نمیزنی
مهرگیاه عهد من تازهترست هر زمانور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی
کس نستاندم بهیچ ار تو برانی از درممقبل هر دو عالمم گر تو قبول میکنی
چون تو بدیع صورتی بیسبب کدورتیعهد وفای دوستان حیف بود که بشکنی
صبر بطاقت آمد از بار کشیدن غمتچند مقاومت کند حبه و سنگ صدمنی؟
از همه کس رمیدهام با تو در آرمیدهامجمع نمیشود دگر هر چه تو میپراکنی
ای دل اگر فراق او و آتش اشتیاق اودر تو اثر نمیکند تو نه دلی که آهنی
هم بدر تو آمدم از تو که خصم و حاکمیچارهٔ پای بستگان نیست بجز فروتنی
سعدی اگر جزع کنی ور نکنی چه فایده؟سخت کمان چه غم خورد گر تو ضعیف جوشنی؟