کمان سخت که داد آن لطیف بازو را

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

کمان سخت که داد آن لطیف بازو را؟که تیر غمزه تمامست صید آهو را

هزار صید دلت پیش تیر باز آیدبدین صفت که تو داری کمان ابرو را

تو خود بجوشن و برگستوان نه محتاجیکه روز معرکه بر خود زره کنی مو را

دیار هند و اقالیم ترک بسپارندچو چشم ترک تو بینند و زلف هندو را

مغان که خدمت بت میکنند در فرخارندیده‌اند مگر دلبران بت رو را

حصار قلعهٔ باغی بمنجنیق مدهببام قصر برافکن کمند گیسو را

مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمرچنان اسیر گرفتی که باز تیهو را

لبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشمسخن بگفتی و قیمت برفت لولو را

بهاء روی تو بازار ماه و خور بشکستچنانکه معجز موسی طلسم جادو را

برنج بردن بیهوده گنج نتوان بردکه بخت راست فضیلت نه زور بازو را

بعشق روی نکو دل کسی دهد سعدیکه احتمال کند خوی زشت نیکو را