گو خلق بدانند که من عاشق و مستم
کلیات سعدی — غزلیات
گو خلق بدانند که من عاشق و مستمآوازه درستست که من توبه شکستم
گر دشمنم ایذا کند و دوست ملامتمن فارغم از هر چه بگویند که هستم
ای نفس که مطلوب تو ناموس و ریا بوداز بند تو برخاستم و خوش بنشستم
از روی نگارین تو بیزارم اگر منتا روی تو دیدم بدگر کس نگرستم
زین پیش برآمیختمی با همه مردمتا یار بدیدم دَرِ اغیار ببستم
ای ساقی ازان پیش که مستم کنی از میمن خود ز نظر در قد و بالای تو مستم
شبها گذرد بر من از اندیشهٔ رویتتا روز نه من خفته نه همسایه ز دستم
حیفست سخن گفتن با هر کس ازان لبدشنام بمن ده که درودت بفرستم
دیریست که سعدی بدل از عشق تو میگفتاین بت نه عجب باشد اگر من بپرستم
بند همه غمهای جهان بر دل من بوددربند تو افتادم و از جمله برستم