گواهی امینست بر درد من
کلیات سعدی — غزلیات
گواهی امینست بر درد منسرشک روان بر رخ زرد من
ببخشای بر نالهٔ عندلیبالا ای گل نازپرورد من
که گر هم بدین نوع باشد فراقبنزد تو باد آورد گرد من
که دیدست هرگز چنین آتشیکز او میبرآید دم سرد من
فغان من از دست جور تو نیستکه از طالع مادرآورد من
من اندرخور بندگی نیستموز اندازه بیرون تو درخورد من
بداندیش نادان که مطرود بادندانم چه میخواهد از طرد من
و گر خود من آنم که اینم سزاستببخش و مگیر ای جوانمرد من
تو معذور داری بانعام خویشاگر زلتی آمد از کرد من
تو دردی نداری که دردت مباداز آن رحمتت نیست بر درد من