یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
کلیات سعدی — غزلیات
یکروز بشیدائی در زلف تو آویزمزان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
گر قصد جفا داری اینک من و اینک سرور راه وفا داری جان در قدمت ریزم
بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شدمن بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم
سیم دل مسکینم در خاک درت گمشدخاک سر هر کوئی بیفائده میبیزم
در شهر برسوائی دشمن بدفم برزدتا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم
مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامرفرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم
گفتی بغمم بنشین یا از سر جان برخیزفرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم
گر بیتو بود جنت بر کنگره ننشینمور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم
با یاد تو گر سعدی در شعر نمیگنجدچون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم