یکی را دست حسرت بر بناگوش
کلیات سعدی — غزلیات
یکی را دست حسرت بر بناگوشیکی با آنکه میخواهد در آغوش
نداند دوش بر دوش حریفانکه تنها مانده چون خفت از غمش دوش
نکوگویان نصیحت میکنندمز من فریاد میآید که خاموش
ز بانگ رود و آوای سرودمدگر جای نصیحت نیست در گوش
مرا گویند چشم از وی بپوشانورا گو برقعی بر خویشتن پوش
نشانی زان پری تا در خیالستنیاید هرگز این دیوانه با هوش
نمیشاید گرفتن چشمهٔ چشمکه دریای درون میآورد جوش
بیا تا هر چه هست از دست محبوببیاشامیم اگر زهرست اگر نوش
مرا در خاک راه دوست بگذاربرو گو دشمن اندر خون من کوش
نه یاری سست پیمانست سعدیکه در سختی کند یاری فراموش