اگر مطالعه خواهد کسی بهشت برین را

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — مواعظ

اگر مطالعه خواهد کسی بهشت برین رابیا مطالعه کن گو بنوبهار زمین را

شگفت نیست گر از طین بدرکند گل و نسرینهمانکه صورت آدم کند سلالهٔ طین را

حکیم بار خدائی که صورت گل خنداندرون غنچه ببندد چو در مشیمه جنین را

سزد که روی عبادت نهند بر در حکمشمصوری که تواند نگاشت نقش چنین را

نعیم خطهٔ شیراز و لعبتان بهشتیز هر دریچه نگه کن که حور بینی و عین را

گرفته راه تماشا بدیع چهره بتانیکه در مشاهده عاجز کنند بتگر چین را

کمان ابرو ترکان بتیر غمزهٔ جادوگشاده بر دل عشاق مستمند کمین را

هزار نالهٔ بیدل ز هر کنار برآیدچو پر کنند غلامان شاه خانهٔ زین را

بهم برآمده آب از نهیب باد بهاریمثال شاهد غضبان گره فکنده جبین را

مگر شکوفه بخندید و بوی عطر برآمدکه ناله در چمن افتاد بلبلان حزین را

بیار ساقی مجلس بگوی مطرب مونسکه دیر شد که قرینان ندیده‌اند قرین را

هزار دستان بر گل سخن‌سرای چو سعدیدعای صاحب عادل علاء دولت و دین را

وزیر مشرق و مغرب امین مکه و یثربکه هیچ ملک ندارد چنو حفیظ و امین را

جهان فضل و فتوت جمال دست وزارتکه زیر دست نشانده مقربان مکین را

در آن حرم که نهندش چهار بالش حرمتجز آستان نرسد خواجگان صدرنشین را

چو شیر رایت ویرا کند صبا متحرکمجال حمله نماند ز هول شیر عرین را

ملوک روی زمین را باستمالت و حکمتچنان مطیع و مسخر کند که ملک یمین را

دیار دشمن ویرا بمنجنیق چه حاجتکه رعب او متزلزل کند بروج حصین را

وزیر عالم و عادل باتفاق افاضلپناه ملک بود پادشاه روی زمین را

سنان دولت او دشمنان دولت و دین راچنان زند که سنان ستاره دیو لعین را

بعهد ملک وی اندر نماند دست تطاولمگر سواعد سیمین و بازوان سمین را

همیشه دست توقع گرفته دامن فضلشچو وامدار که دریابد آستین ضمین را

شروح فکر من اندر بیان خاصیت اوتکلف است که حاجت بشرح نیست یقین را

هلال اگر بنماید کسی بدیع نباشدچه حاجتست که بنمایم آفتاب مبین را؟

در این حدیقه که بلبل زبان نطق نداردتو شوخ دیده مگس بین که برگرفت طنین را

ایا رسیده بجایی کلاه گوشهٔ قدرتکه دست نیست بر آن پایه آسمان برین را

گر اشتیاق نویسم بوصف راست نیایدچنان مرید محبم که تشنه ماء معین را

بخاک پای تو ماند یمین غیر مکفرکزان زمان که بدانستم از یسار یمین را

برای حاجت دنیا طمع بخلق نبندمکه تنگ چشم تحمل کند عذاب مهین را

تو قدر فضل شناسی که اهل فضلی و دانششبه فروش چه داند بهای دُرّ ثمین را؟

نگاهدار و معینت خدای باد که هرگزبه از خدای نبینی نگاهدار و معین را

مضاجع پدرانت غریق باد برحمتکه چون تو عاقل و هشیار پرورند بنین را

در سخن بدو مصرع چنان لطیف ببندمکه شاید اهل معانی که ورد خود کند این را

بخور ببخش که دنیا بهیچ کار نیایدجز آنکه پیش فرستند روز بازپسین را