این منتی بر اهل زمین بود از آسمان

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — مواعظ

این منتی بر اهل زمین بود از آسمانوین رحمت خدای جهان بود بر جهان

تا گرد نان روی زمین منزجر شدندگردن نهاده بر خط و فرمان ایلخان

اقصای بر و بحر بتائید عدل اوآمد بتیغ حادثه دربارهٔ امان

بوی چمن برآمد و برف جبل گداختگل با شکفتن آمد و بلبل ببوستان

آن دور شد که ناخن درنده تیز بودو آن روزگار رفت که گرگی کند شبان

بر بقعهٔ که چشم ارادت کند خدایفرماندهی گمارد بر خلق مهربان

شاهی که عرض لشکر منصور اگر دهداز قیروان سپاه کشد تا بقیروان

گر تاختن بلشکر سیاره آورداز هم بیوفتند ثریا و فرقدان

سلطان روم و روس بمنت دهد خراجچیپال هند و سند بگردن کشد قلان

ملکی بدین مسافت و حکمی برین نسقننوشته‌اند در همه شهنامه داستان

ای پادشاه مشرق و مغرب باتفاقبل کمترینه بندهٔ تو پادشه نشان

حق را بروزگار تو بر خلق منتیستکاندر حساب عقل نیاید شمار آن

در روی دشمنان تو تیری بیوفتادکز هیبت تو پشت بدادند چون کمان

هر کو ببندگیت کمر بست تاج یافتبنهاد مدّعی سر و بر سر نهاد جان

با شیر پنجه کردن روبه نه رای بودباطل خیال بست و خلاف آمدش گمان

سر بر سنان نیزه نکردیش روزگارگر سر ببندگی بنهادی بر آستان

گنجشک را که دانهٔ روزی تمام شداز پیش باز باز نیاید بآشیان

نفس درنده پند خردمند نشنودبگذار تا درشت بیوبارد استخوان

گردون سنان قهر بباطل نمی‌زندالاّ کسی که خود بزند سینه بر سنان

اقبال نانهاده بکوشش نمی‌دهندبر بام آسمان نتوان شد بنردبان

بخت بلند باید و پس کتف زورمندبی‌شرطه خاک بر سر ملّاح و بادبان

ای پادشاه روی زمین دور از آن تستاندیشه کن تقلب دوران آسمان

بیخی نشان که دولت باقیت بردهدکاین باغ عمر گاه بهارست و گه خزان

هر نوبتی نظر بیکی میکند سپهرهر مدتی زمین بیکی میدهد زمان

چون کام جاودان متصور نمی‌شودخرم تنی که زنده کند نام جاودان

نادان که بخل میکند و گنج می‌نهدمزدور دشمنست تو بر دوستان فشان

یارب تو هرچه رای صوابست و فعل خیراندر دل وی افکن و بر دست وی بران

آهوی طبع بنده چنین مشک میدهدکز پارس میبرند بتاتارش ارمغان

بیهوده در بسیط زمین این سخن نرفتمردم نمی‌برند که خود میرود روان

سعدی دلا آوری و زبان‌آوری مکنتا عیب نشمرند بزرگان خرده‌دان

گر در عراق نقد ترا بر محک زنندبسیار زر که مس بدرآید ز امتحان

لیکن بحکم آنکه خداوند معرفتداند که بوی خوش نتوان داشتن نهان

گر چون بنفشه سر بسخن برنمی‌کنمفکر از دلم چو لاله بدر میکند زبان

چون غنچه عاقبت لبم از یکدگر برفتتا چون شکوفه پر زر سرخم کنی دهان

یارب دعای پیر و جوانت رفیق بادتا آن زمان که پیر شوی دولتت جوان

دست ملوک لازم فتراک دولتتچون پای در رکاب کنی بخت هم عنان

در اهتمام صاحب صدر بزرگوارفرمانروای عالم و علامهٔ جهان

اکفی الکفاة روی زمین شمس ملک و دینجانب نگاه دار خدای و خدایگان

صدر جهان و صاحب صاحبقران که هستقدر مهان روی زمین پیش او مُهان

گر مقتضی نحو نبودی نگفتمیبا بحر کف او خبر کان و اسم کان

نظم مدیح او نه باندازهٔ منستلیکن رواست نظم لآلی بریسمان

ای آفتاب ملک بسی روزها بتابوی سایهٔ خدای بسی سالها بمان

خالی مباد گلشن خضرای مجلستز آواز بلبلان غزل‌گوی مدح‌خوان

تا بر درت برسم بشارت همی زننددشمن بچوب تا چو دهل میکند فغان