شبی و شمعی و گوینده‌ای و زیبایی

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — مواعظ

شبی و شمعی و گویندهٔ و زیبائیندارم از همه عالم دگر تمنائی

فرشته رشک برد بر جمال مجلس منگر التفات کند چون تو مجلس آرائی

نه وامقی چو من اندر جهان بدست آیداسیر قید محبت نه چون تو عذرائی

ضرورتست بلا دیدن و جفا بردنز دست آنکه ندارد بحسن همتائی

دلی نماند که در عهد او نرفت از دستسری نماند که با او نپخت سودائی

قیامتست که در روزگار ما برخاستبراستی که بلائیست آن نه بالائی

دگر چه بینی اگر روی ازو بگردانیکه نیست خوشتر از او در جهان تماشائی

وگر کنی نظر از دور کن که نزدیکستکه سر ببازی اگر پیشتر نهی پائی

چنان مکابره دل میبرد که پنداریکه پادشاه منادی زده است یغمائی

ز رنج خاطر صاحبدلان نیندیشدکه پیش صاحبدیوان برند غوغائی

که نیست در همه عالم باتفاق امروزجز آستانهٔ او مقصدی و ملجائی

اجلّ روی زمین کاسمان بخدمت اوچو بنده‌ایست کمر بسته پیش مولائی

مراد ازین سخنم دانی حکیم چبودسلامی ار نکند حمل بر تقاضائی

مراست با همه عیب این هنر بحمداللهکه سر فرو نکند همتم بهرجائی

خدایراست بعهد تو ای ولیّ زمانبر اهل روی زمین نعمتی و آلائی

کسان سفینه بدریا برند و سود کنندنه چون سفینهٔ سعدی نه چون تو دریائی