باب چهارم
کلیات سعدی — گلستان
و اخو العداوةِ لایمرّ بِصالحالا وَ یَلمزُه بِکذّابِ اَشرّ
هنر بچشم عداوت بزرگتر عیبستگلست سعدی و در چشم دشمنان خارست
نور گیتی فروز چشمه هورزشت باشد بچشم موشک کور
مگوی انده خویش با دشمنانکه لاحول گویند شادی کنان
نشنیدی که صوفیی می کوفتزیر نعلین خویش میخی چند
آستینش گرفت سرهنگیکه بیا نعل بر ستورم بند
آنکس که بقرآن و خبر زو نرهیآنست جوابش که جوابش ندهی
دو عاقل را نباشد کین و پیکارنه دانائی ستیزد با سبکسار
اگر نادان بوحشت سخت گویدخردمندش بنرمی دل بجوید
دو صاحبدل نگهدارند موئیهمیدون سرکشی و آزرم جوئی
و گر بر هر دو جانب جاهلاننداگر زنجیر باشد بگسلانند
یکی را زشت خوئی داد دشنامتحمل کرد و گفت ای خوب فرجام
بتر زانم که خواهی گفتن آنیکه دانم عیب من چون من ندانی
سخن گرچه دلبند و شیرین بودسزاوار تصدیق و تحسین بود
چو یکبار گفتی مگو باز پسکه حلوا چو یکبار خوردند بَس
سخن را سرست ای خردمند و بنمیاور سخن در میان سخن
خداوند تدبیر و فرهنگ و هوشنگوید سخن تا نبیند خموش
نه هر سخن که بر آید بگوید اهل شناختبسرّ شاه سر خویشتن نشاید باخت
خانهای را که چون تو همسایه استده درم سیم بد عیار ارزد
لکن امیدوار باید بودکه پس از مرگ تو هزار ارزد
امیدوار بود آدمی بخیر کسانمرا بخیر تو امید نیست شر مرسان
تو بر اوج فلک چه دانی چیستکه ندانی که در سرایت کیست
اذا نهق الخطیب ابو الفوارسله شغب یهدّ اصطخر فارس
از صحبت دوستی برنجمکاخلاق بدم حسن نماید
عیبم هنر و کمال بیندخارم گل و یاسمن نماید
کو دشمن شوخ چشم ناپاکتا عیب مرا بمن نماید
بتیشه کس نخراشد ز روی خارا گلچنانکه بانگ درشت تو می خراشد دل
گر تو قرآن برین نمط خوانیببری رونق مسلمانی
گفته ندارد کسی با تو کارولیکن چو گفتی دلیلش بیار